برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

کودک من

کودکانه من برای پدرانه تو!!!

پدرعزیزم روزت مبارک   پدرم تو معبد نوازشات سجده های شکرمو جا میارم غربت نگاه بارون زده امو به طلوع دستای تو میسپارم سلام بابا سعید مهربون! مامانی با مساعدت برنا جون ، این کیک رو مخصوص شما پخته، برنا جون زحمت کشید نیم ساعت آروم گرفت و به مامانی نگاه کرد و خندید ، امیدواریم از مزه اش خوشت بیاد. بفرمایید، کیک با طعم برنا نوش جان ...
12 ارديبهشت 1394

نا خوشی هایت به جانم عزیز دل مادر!

برنای عزیزم، آنفولانزا برای تن کوچیک و رنجورت ، سنگین بود و هر بغضی که از سر درد رو گلوت می نشست و هر اشکی که از چشمهای نازت می اومد، دلم هزار پاره می شد. مدت کوتاهی از سرما خوردگی بهاره ات نگذشته بود که دوباره حالتهاش برگشت، آقای دکتر گفت که این یه آنفولانزای ویروسیه و بیشتر بچه های زیر یکسال دچارش شدند، اکیدا قدغن کرد که روی سطح صاف دراز بکشی و و گفت حداقل باید شیب زیر بالشتت 60 درجه باشه تا دچار تنگی نفس نشی و خدای نکرده بستری نشی، وقتی گفت اکثر بچه ها کارشون به بیمارستان می کشه بند دلم ریخت و تا خونه اشک امونم نمی داد، بابایی هم مثل من خیلی نگرانت بود، روزی دو دوز 2میلی گرمی زادیتن و دو بار قطره بینی داروی تو بود که خدا رو شکر حال...
6 ارديبهشت 1394

نیکی به بیمارستان می رود...

نیکی کوچیک و قشنگ من، عزیز دل خاله انعکاس درد این روزهای تو را می توان ، در دل شکسته مادر و غم هستی، در نگرانی کشنده بابایی و نگاههای منضطرب همه ما دید. هفته دوم فروردین، وقتی بین بیقراری ناشی از سرماخوردگیت و اسهال ناگهانیت ، غده تخم مرغی شکلی زیر نافت دیده شد و مامان لاله گیج و نگران در جست جوی علت بود، چیزی گوشه ذهنم تلنگری زد که شاید از فتق باشه، اما باورش برایم سخت بود. مدت کوتاهی نگذشته بود که غده ناپدید شد ، اما نگرانی و چراها بقوت خود باقی بود.   مراجعه به چند دکتر و انجام انواع سونو و آزمایش ها، در نهایت به جراحی ختم شد، به تشخیص پزشک، قندک کوچک ما ، مبتلا به فتق مادرزاد کشاله ران است ، 24 فروردین دخترکم را جراحی...
25 فروردين 1394

نرم نرمک می رسد اینک بهار....

برنای عزیزم! نوروز امسال با وجود تو رنگ و بوی خاصی داشت، تو بودی و عشق و تازگی، اولین بهارت مبارک پسرکم! لحظه تحویل سال پسرکم در خواب ناز بودی و من وبابایی اولین ثانیه های بهار 94 رو به تماشای تو گذروندیم. قسمت عمده تعطبلات رو تو ویلای بابا اسکندر گذروندیم، هوای سرد و دلچسب کوهستانی ، کمی مریض احوالت کرد و با زادیتن و قطره بینی ، حالت بهتر شد اما تمام تعطیلات بین خوشی و ناخوشی  در گردش بودی. هرچند که من نه شبها خواب راحت داشتم و نه روزها مجال یک دم استراحت، اما یک لبخند شیرینت تمام خستگی ها را با خود می برد. برای سال نو چند دست لباس نو برایت خریدیم؛ چند دست از لباسهای سیسمونی ات هم برای عید اندازه ات شد...
16 فروردين 1394

تولد بابایی برنا

بابایی خوب و مهربون تولدت مبارک   شیرین مادر! امروز بابایی اولین تولدش بعد پدر شدن رو با برنای 43 روزه خواب آلود جشن گرفت، بعد از بهتر شدن حال عمومی پسرم ، یک هفته ای میهمان مامان نرگس و بابا رجب خواهیم بود و از دیروز به منزلشان آمدیم، برخلاف سال گذشته، نتوانستم جشنی برای تولد بابایی بگیرم و البته حتی هدیه ای، هوا آنقدر سرد است که جرات ندارم با تو بیرون بروم و بدون تو هم ممکن نیست، هر یکساعت شیر میخوری و بعد روزهای سخت عمل، به بودنم احتیاج داری، هدیه بابایی رو خشکه ( نقدی) حساب کردیم، انشالله سال بعد جبران می کنیم . تمام غروب و شب خواب بودی و تنها برای شیر خوردن بیدار شدی، حتی تلاشهای نیکا جون و مامان نا...
6 بهمن 1393

برای مرد شدن بهای سنگینی پرداختی جان مادر...

جان مادر! مرد شدن برای تن نحیفت کمی زود بود، درد و رنج این روزهایت، ته مانده توانم را به یغما برد، پلکهایم جرات بسته شدن ندارند که اگر دمی از قاب چشمانم دور شوی قلبم از تپش باز می ایستد.   پنج شنبه ، دوم بهمن ماه، به دستور پزشکت _ دکتر هادی پور، فوق تخصص اورولوژی اطفال_  برای عمل ختنه در بیمارستان بابل کلینیک بستری شدی، روانه اتاق عمل که شدی قلبم هزار بار در دقیقه می زد و نگرانی مزمن جانم را می خورد ،  نیم ساعت به 50سال گذشت، نیم ساعتی که پسرکم در آغوشم نبود ، صدای گریه ات که آمد نفهمیدم چقدر طول کشید تا درب اتاق عمل باز شد و پسرک گریانم به آغوشم بازگشت، ساعتی طول کشید تا قرار بگیری ، نمی دانستم ...
3 بهمن 1393

هفته چهلم

سلام پسرکم! هفته چهلم سی و نه هفته و یک روز تو وجود من رشد کردی، تو همه لحظات با من بودی و با تکون خوردن هات منو دیوونه کردی، دوباره عاشق شدم، عاشق پسر کوچولوم که هنوز ندیده بودمت و برای دیدنت لحظه ها رو می شمردم. دوشنبه ،93/9/24، بالاخره انتظارم به سر اومد ، بابایی سر کار بود و من حوالی 4 صبح ، حین خوندن کتاب بلندی های بادگیر خوابم برده بود ، ساعت 6 به عادت همیشگی بیدار شدم، همیشه 6 صبح ، گل پسرم تکون می خورد ی و من منتظر تکونهات بودم که دیدم داره یه اتفاق هایی می افته، تکون نخوردی، انگاری دیگه می خواستی بیای، یه کم آب قند خوردم  با تکونهات خیالم راحت شد، با بیمارستان تماس گرفتم و وضعیتم رو توضیح دادم، گفتند یک ساعتی...
24 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد